دهستان قشنگ سرله
هدف من از درست كردن وبلاگ: معرفي روستاي قشنگ سرله ميباشد .

روايتي از قدرتمندترين ايل هاي ايراني ، سرگذشت ايل بهمئي

داستان پنج برادر

<< به اميد روزي كه دوباره با هم باشند >>

سرزمين ايل بزُرگم

خاك بهمئي در سرزميني افتاده كه «كُهْ گيلويه» ناميده مي‌شود. كوه گيلويه درجنوب خاك ايران، ميان فارس و خوزستان وبختياري گسترده شده است. خاك بهمئي ازشمال مي‌زند به سرزمين بختياري و از شمال باختري به «جانكي» و گرمسير«چهارلنگ» بختياري. جنوب خاكش گرمسير «طيبي» و شهرستان بهبهان است و باخترش شهرستان «رامهرمز» خاور آن هم سردرسير «طيبي» است. سرزمين بهمئي را كوههاي بلند و دره‌هاي ژرف و تپه‌ها و دشتهاي بي‌‌‌‌شمارپوشانده و چشمه‌سارها سبزين و خرمش كرده‌ است. هوايش سرد است و لطيف، آبش گوارا و سالم.   سرزمينشان «مُمْبي»، «تنگ چويل»، «تنگ سولك» (تنگ سرواك)، «چادر دره»، «رود كپ»، «رودتلخ»، «غارن»، (قارون)، «مارخاني» و كوه‌هاي «برد سپيد» (سنگ سپيد)، «كوه سياه»، «برد كوه» (كوه سنگي) و … كه آب و هوايي سرد دارند، جاي تابستان بهمئي هاست، و دهستان‌هاي «كَتْ»، «لِكَكْ»، «بُلفِرِسْ» (ابوالفارس)، «باو احمد» )بابا احمد)، «ديشموك»، «سِيْدون»، «عــلا»، «واجل»، «تلاور»، (طلاور) و «جايزون» و «سرله»  و …  كه هوايي گرم و ملايم و معتدل كوهستاني دارند ،جاي زندگي ايل بهمئي ( غيور ) است.

 دامداري  

دام روح زندگي بهمئي است و دامپروري فلسفه زندگي او. براي بهمئي مرگ يك بره چنان گران و غم انگيز مي‌افتد كه  گويي فرزند دلبندش از دنيا رفته باشد . اين دام است كه افسانه زندگي بهمئي را پديد مي‌آورد و او را تا هنگامي كه پرتو جانش روشن است در پي خود به كوه و دشت مي‌كشاند. از اين رو بهمئي به دام مهر مي‌ورزد و همچون جان عزيزش ميدارد. دام بهمئي بيش از همه گوسفند و بز است و پس آن گاو. بهمئي گاو و گوسفند و بز را بيشتر براي شير نگاه ميدارد تا گوشت. از شير آنها ماست و پنير درست مي‌كند و كره مي‌زند و روغن مي‌گيرد. پشم گوسفند و موي بز هم نزد بمهئي اهميتي خاص دارد. او از موي بز ريسمان مي‌ريسد و سياه چادر مي‌بافد، و از پشم گوسفند قالي و «گبه» و خورجين و چيزهاي گستردني و پوشيدني و ديگر فراهم ميكند.فروش پشم و مو و بافته‌هاي آن، و فروش فرآورده‌هاي شيري، و نيز گاو و گوسفند و بز، با كشاورزي كــــم رونق دهقانان، چرخ اقتصاد زندگي ايل بهمئي را مي‌گرداند. بهمئي خر و اسب هم دارد، خر براي باربري و كوچ نگاهداري مي‌شود و اسب براي سواری و سواركاري و رزم.

 تيراندازي

درباره جایگاه تیراندازی در ايل بهمئي :مردان دلاور و سخت کوش ایل بختیاری از دیر باز در نزد ساکنان فلات ایران به سوار کاری و تیراندازی شهره بودند، چنانکه رسته برجسته تیر اندازان ارتش ایران در دوره های صفوی، افشاریه ، زندیه و قاجار از نخبگان تیراندازان ایل بختیاری تشکیل میشد.امروزه نیز هر خانوار از عشایر بختیاری حداقل یک قبضه اسلحه (مجاز)در اختیار دارد تا علاوه بر شکار و حفظ کیان ایل بتواند در مواقع لزوم به استفاده از مهارت خود به دفاع از مرزهای میهن مبادرت نماید.بزرگان ایل اول فنی را که به فرزندان خود می آموزند همانا تیر اندازی و سوارکاری است. تیر اندازان بختیاری گاه چنان در این فن مهارت پیدا میکنند که میتوانند سواره و به تاخت روی دو پا بایستند و شیء متحرک را هدف قرار دهند و یا حين تاب خوردن از زیر شکم اسب نشانه گیری های دقیق نمایند. از جمله دلاورمردیهای تیر اندازان و سوار کاران بختیاری میتوان نقش انکار ناپذیر ایشان در قیام مشروطه،فتح تهران و همچنین در طول هشت سال جنگی تحمیلی اشاره کرد.

 

 كوچ

بهمئي‌ها چادر نشين‌اند، مگر برخي كه چند سالي است ده نشين و شهر نشين شده‌اند.سرشت يك زندگي چادر نشينی كوچ است.كوچ چادر نشين حكايتي است از زندگي ابتدائي ( اوليه ) ، از طبيعت برهنه و آرام كوه و دشت چنان رنگي ساده وزيبا يافته، كه همه رنگهاي فريبنده زندگي شهري در برابرش پريده و بي‌رنگ مينمايد.اين كوچ تابستاني بهمئي بود. چون زمستاني از پائيز آغاز مي‌شود. در اين فصل گروه‌گروه زندگي خود را جمع مي‌كنند و بردوش چهارپايان مي‌نهند و به قشلاق باز مي‌گردند تا پائيز و زمستان را در سرزمين گرمسيري بگذرانند.هر كوچ يك يا چند هفته طول ميكشد. در راه كوچ هر دسته از بهمئي جائي را كه چادر مي‌زند و شبها و روزهايي مي‌گذراند «وار» مي‌نامند. راه كوچ و وارهاي هر گروه كوچنده معين است و مقرر. چادر نشيناني كه همراه با دامپروري كشاورزي نيز مي‌كنند، كوچ تابستاني را پس از برداشت خرمن و ديرتر از ديگران آغاز می کنند.  

                            نقوش برجسته تنگ سروک یا تنگ سولک:

این نقوش در ۱۲ کیلومتری شمال شهرستان بهمئی،در بخش مرکزی لیکک و در مسیر جاده تنگ ماغر بر صخره ای از کوهپایه های زاگرس واقع شده است و در تنگه سروک ۴ نقش برجسته وجود دارد که در آنها تاجگذاری چند پادشاه ايلاميان به تصویر در آمده است ودر این نقش برجسته ها که بر روی ۴ قطعه سنگ جداگانه حجاری شده،۳۳ نقش انسان،۴ نقش اسب،۲ نقش حیوان درنده،۲ نقش حیوانی شبیه بزغاله و۳ نقش عقاب به چشم می اید مسیری که با عبور از آن می توان به محل نقش برجسته های تنگ سروک راه یافت،جاده باستانی سنگ فرش شده ای است،که محققین این محل را به محراب خدایان کهن و عبادتگاه شکوهمند اقوام ایلامی می دانند.از ویژگی های بارز نقش برجسته های تنگ سروک ، نمایش تصویر کامل انسانی است شبیه به نقش برجسته های بجای مانده از دوران اشکانیان. 

    حماسه آفرينان تاريخ ايل بهمئي

زندگينامه خدا کرم خان بهمئی معروف به( خان طلا ) بزرگ مرد تاریخ  ایل بهمئی

  و کاید صفرمحمدموسایی

خان طلا صحرا علاء با شــاه کنه جنگ                      

                                      همتون کمک کنین هفت لنگ و چهار لنگ

از طبیبی تا بویر احمد دشمن زیــاری  

                                      شیر شکار کرد به اعلاء بیایین دیـــــــاری

خان طلا خدا کــــــــرم مرد خوشرنگ                                          

                                      دیدمش صحرا  علاء ریخته به ســــ‌‌‌‌‌ـرهنگ

یکی سُون و علاء یکــــــــــی و دالون                                           

                                     فرج الله کُر خــــــــــــــــان طلا زِد زیر بالون

نام : خداكرم خان

 نام خانوادگي : بهمئي ( ايزدپناه )

 نام پدر : سرهنگ خان بهمئي

تاريخ طلوع : 1273 شمسي

تاريخ غروب :20/09/13۱۶ 

خدا کرم خان فرزند سرهنگ خان ، فرزند محمد حسین خان بهمئی ،پس از جنگ با حاکمان و نظامیان شاه در جنگ علاء جوانی دلیر و شجاع و در بین افراد ایل  بهمئی بسیار محبوب و دوست داشتنی و به خاطر پاكي و نجابتش او را با نام خان طلا ملقب نمودند  . و در جنگ علاء با ارتش رضا شاه پهلوي  این را برای همه به اثبات رسانید . خان 6 فرزند : 4 پسر و 2 دختر داشت که هنگام جنگ دو فرزند او به نام فرج الله خان فرزند بزرگ و جعفر قلی خان با او همکاری کردند و رشادت فرج الله خان در جنگ با ارتش رضا شاه پهلوي زبانزد همه افراد ایل بهمئی می باشد . سرهنگ خان بهمئي در قید حیات بود که سرهنگی و سرپرستی ایل را به فرزند دلیر خود خدا کرم خان سپرد  . سرهنگ خان هم در هنگام جنگ علاء توسط نیروهای شاه در زندان اهواز زندانی شد که پس از کشته شدن خدا کرم خان او نیز به طور ناشناخته در زندان از بین یا شاید کشته شد .  علت مخالفت خان با خاندان رضا شاه پهلوي  را می توان از بیت شعری که روی سنگ قبرش نوشته شده فهمید  .

پهـــلوی بی دینهه واش ایکُنم جنگ                                 

                                          لشکری واش نابود کردُم ز افسر و سرهنگ

معني : رضا شاه بی دین است با او جنگ می کنم لشکری از افسر و سرهنگ های او را نابود کردم ( در جنگ اعلاء )

در تاریخ كشور عزيزمان ايران مردان مبارز زیادی بودند که بر علیه ظلم حکومتهای شاهنشاهی و خاندان پهلوی به مخالفت و مبارزه پرداختند و برای وطن ، از جان و  خانواده و همه چیز  خود گذشتند ، مرداني مانند ميزرا كوچك خان جنگلي ، رئيس علي دلواري و بزرگ مردي از ايل بزرگ بهمئي همچون خداكرم خان بهمئي كه نام و ياد آنها براي هميشه بر تارك ايران خواهد درخشيد ، گر چه مخالفت خداکرم خان بهمئی با رضا شاه پهلوی در مقطع زمانی و مکانی محدودی رخ داده ولی از ویژگی های بی نظیر و فراموش نشدنی برخوردار است . از جمله اين ويژگيها ميتوان به موارد زير اشاره نمود  :

 1- این مخالفت با رضا شا پهلوي موقعي صورت گرفت كه خاندان پهلوي در زمان اوج قدرت خود بوده اند و  آنها توانسته بودند تمام مخالفان خود در سراسر ايران را سركوب نمايند.

2- جنگ خان با رضا شاه پهلوي  باعث شد که ضعف حکومت و نيروي نظامي آنها را برای همگان از جمله عشایر به اثبات برساند .

3- سنگیني تلفات وارده به  ارتش و نظامیان شاه در جنگ با خدا کرم خان در همين  محدودیت زمانی .

 4- آشكار نمودن ظلم و ستم خاندان پهلوي  .

 علت مخالفت رضا شاه پهلوي  و حاکمان او و همچنین دستور جنگ و دستگیر نمودن خداکرم خان توسط شاه را می توان در دو مورد خلاصه نمود :

 1- علت اصلی مخالفت خان با حکومت پهلوی این بود که حاکمان و نیروهای رضا شاه به طور فجیعی مردم را مورد آزار و اذیت قرار می دادند به اُنس مردم تجاوز فراوان می شد.که چندین بار خان این مورد را به حکومت تذکر داده بود.

2- مخالفت با نیروهای انگلیسی که نفت ایران را به غارت می بردند و اسیر کردن مهندسین انگلیسی با تجهیزات آنها ، هنگام نقشه برداري و كار روي موقعيت زمين شناسي نفت سفید هفتگل  .

همین امر باعث شد که شاه دستور دستگیری خان را صادر و از سرهنگ محمد علی قادر پناه حاکم بهبهان خواست تا خان را دستگیر و نزد شاه بفرستد . نقطه شروع مبارزه و جنگ رضا شاه با خدا کرم بود . وقتی خان نیروهای انگلیسی را در نفت سفید اسیر کرد و پس از خلع کردن و گرفتن تجهیزات مهندسی آنها را رها کرد خبر این حادثه به گوش مسئولین دولت انگلیس از جمله رئیس جمهور وقت انگلیس رسید . ایشان این حادثه را به رضا شاه اعلام کردند و به ایشان دستور دادند شاهی که نتواند با فردی که در گوشه ای از قلمرو حکومت او با افراد دولتی چنین برخوردی داشته ، برخورد کند و او را از بین ببرند از بی لیاقتی چنین شاهی سرچشمه می گیرد و از شاه خواستند تا با فرد خاطی برخورد کند و او را تنبیه کند ، تا کس دیگري چنین عملی را در سر نپروراند . این مهمترین عامل مبارزه شاه با خان بود چون اقدام خان در محل نفت سفید شخصیت و قدرت شاه را به زیر سوال برده بود . عامل فوق باعث شد که سرهنگ قادر پناه در سال 1314 در ثلاث دهدشت خداکرم خان و مهدی خان دشمن زیاری را دستگیر و روانه ی زندان ساخلو بهبهان کند.بعد از مدتی که این دو خان با وضع رقت انگیزی در زندان بهبهان بودند خداکرم خان به افراد ایل خود پیغامی فرستاد تا ایشان را به گونه ای از زندان نجات دهند ، تعدادی از تفنگچيان زبدي بهمئي مخصوصا" فردی بنام >>کاید صفر مهمد ميسايي  نقیبی زیر زندان حفر کردند ، و توانست خان را فراری و همراه خود به علاء بیاورد . با انتشار خبر فرار خان از زندان به مرکز بلافاصله حکم عزل قادر پناه صادر و سرهنگ ثقفی بعنوان حاکم نظامیان شاه در بهبهان منصوب شد . سرهنگ ثقفی با لشکری برای دستگیری خان روانه ي منطقه ی علاء شد و از سروان مختاری خواست در منطقه لنده ، شون بچه و رود تلخ با او همکاری کند . خان و تفنگچیان او قلعه علاء را ترک و روانه کوه های بالا از جمله منگار ،منگشت،سیروک( سولك ) و سرقوچ شدند و در ارتفاعات بالا مستقر شدند. سرهنگ ثقفی در باغ بزرگ خان که در این باغ انواع درختان وجود داشت مستقر شده ، صحراي علا در 10 کیلومتری صیدون و 35 کیلومتری باغملک واقع شده است که قبلا ًاین منطقه از نظر تقسیمات جغرافیایی و کشوری زیر نظر دهدشت کهگیلویه وبویر احمد اداره می شد.در وسط این صحرا تپه ای بود و خان بزرگ بهمئی محمدحسین خان پدربزرگ خداکرم خان قلعه های بزرگی روی تپه بنا کرده بود که در زمان خدا کرم خان او و پدرش سرهنگ خان و برادران خداکرم خان ، یوسف خان و سردار خان با دیگر خوانین از جمله کاظم خان و خدا رحم خان در این قلعه زندگی می کردند. لشکر سرهنگ ثقفی در اطراف قلعه مستقر و چادر زدند ، باغی که سرهنگ ثقفی در آنجا چادر زده بود در قسمت شرقی قلعه قرار داشت ، و توپخانه ارتش در ضلع غربی و جنوب غربی قلعه مستقر شده بود . در هنگام جابجایی افراد و مردم علاء و تخلیه آن نظامیان شاه نهایت ظلم و ستم را در حق آنها کردند و مردم عادی را مورد آزار و اذیت قرار دادند،  از جمله کسانیکه مورد آزار و اذیت قرار گرفتند زن خان با دو فرزند ایشان بنام یدالله خان که 5 ساله و فتح الله خان که 3 ماه بود ( اکنون در قید حیاتند ) و زن خان از قسمت پا در دو نقطه تیر خورد و همچنین یدالله خان نیز زخمی شد . ولی عوامل فوق نه تنها باعث نشد که خان تسلیم شود بلکه نفرت او نسبت به شاه و حاکمان او را چند برابر کرد.جنگ زمانی به اوج خود رسید که کاظم خان با مردم شون بچه و رود تلخ با نقشه ای که خان از قبل تعیین کرده بود سروان مختاری و نیروهای او را در تلخ رود کشتند و چریک های محلی را خلع سلاح کردند . این اتفاق سحرگاه رخ داد و بعد از عملیات کاظم خان و نیروهای او پس از چندین ساعت پیاده روی عصر همان روز در کول سام در 2 کیلومتری علاء مستقر شدند و در آنجا با خان هماهنگی و نقشه یک عملیات خیلی زیرکانه طراحي شد . و تمام مواردی که بایستی در عملیات صورت گيرد تا بيشترين ضربه را به دشمن وارد نمايند ، همه ی نیروی محلی بهمئی را درجريان اين امر گذاشتند . کاظم خان عموزاده خان طلا چون قبلاً با سرهنگ ثقفی ارتباط داشت و زمانی جز رقیبان خان طلا بود شب به اردوگاه سرهنگ رفت و نگهبانان سرهنگ از کشته شدن مختاری با خبر نبودند و از رابطه ی دوستی کاظم خان با سرهنگ آشنایی داشتند همین عامل باعث شد که از ورود او به چادر سرهنگ جلوگیری نکنند . نشست خان با سرهنگ تا ساعت 3 نیمه شب طول کشید و وقتی که سرهنگ به کیسه ی خواب خود رفت توسط ابراهیم ( فرزند شهندر ) که فردي تنومند بود با قمه کشته شد .پس از کشته شدن سرهنگ ثقفی کاظم خان با دادن علامت به نیروهای خدا کرم خان که منتظر بودند دستور عملیات صادر و  شبانه نیروهای محلی بهمئی به ارتش شاه حمله کردند ، به دلیل نداشتن امکانات جنگی در آن شب بیش از 180 نفر از محلیان کشته شدند ، این زد و خورد بیش از سه شبانه روز به طول انجامید،نیروهای شاه به علت نداشتن فرمانده و آشنا نبودن با موقعيت منطقه اي علاء و صعب العبور و طولانی بودن منطقه با مرکز شکست سنگینی را تحمل کردند . که در این مبارزه بیش از 3800 نفر نظامیان شاه کشته شدند و بقیه نیروها از طریق صیدون فرار کردند و توپخانه ی ارتش هم توسط سه نفر از تفنگچيان بزرگ ايل به نامهاي آگل محمد محمد موسایی از طایفه محمد موسایی و کاید علی عسکر کمایی از طایفه کمایی (محمدی )  و حسین فرزند جمال الدین از طایفه خواجه امیری بودند، که در این نبرد تیری به کمر کاید علی عسکر اصابت کرد و اورا از ناحیه کمر مجروح کرد ، سرنگون و مسئول توپخانه سروان قهرمانی توسط گل محمد اسیر ،و نیروهای محلی مشغول جمع آوری و خاک سپاری افراد کشته شده و همچنین جمع آوری غنیمات بودند که نیروهای شاه کامل منطقه را تخلیه و فرار کردند .

 اشعاری در وصف این نبرد :

گل محمد محمد موسایی توپ شاهه چپ کرد                                                  

                                   از ترسش دربار شاهی احساس خطر که 

علی عسکر کر کمال سنگر ســــــــــــه بردی                                                  

                                 توپه زی توپ چینه زی در وش نخـــــوردی

دست به گـــرز روند و آورد حسین جمال الدین                                                   

                                  بار الله شکست نیار ســــــــی ده اعلا دین

بعد از اين واقعه از طرف شاه علی زره پوش به عنوان حاکم نیروهای بهبهان منصوب شد و از او خواست تا با همکاری نیروهای کمکی اهواز ، بهبهان ، باغملک ، رامهرمز و دیگر نقاط به علاء برود و خداکرم خان را دستگیر کند ، زره پوش همراه با نیروهای جدید و چند فروند هواپیما به منطقه اعزام شد و از طریق صیدون وارد منطقه عملیاتی شد .با به پرواز در آمدن بالگردها و آتش نیروهای نظامی کار به جایی نبرد ، آنها تصمیم گرفتند افراد عادی را مورد آزار و اذیت قرار دهند تا از این طریق خان را تسلیم کنند ولی این امر مثمرثمر واقع نشد تنها چاره ی کار را در این دیدند که با خان به سر سازش بیایند پس امان نامه ای را بر روی جلد قرآن نوشته و برای خان فرستادند،  خان هم پس از گرفتن امان نامه برای ایل خود و اعتماد به قرآن خود را به نیروهای شاه تسلیم کرد . پس از تسلیم خان ، زره پوش دستور داد که خان باید به نزد فرمانده لشکر خوزستان برود و طبق نقشه ای که قبلا طراحی کرده بودند خان و یکی از افراد او را از پشت سر مورد گلوله قرار دادند و خان را در محـــــــــلی بنام چل پله کان بین رود زرد و رامهرمز کشتند . همزمان با او فرج الله خان همراه خان طلا که 19 ساله بود و دلاوری های او همه نظامیان را حیرت زده کرده بود همراه با 13 نفر در منطقه ممبی کوه سیاه دامنه ی کوه سفید اعدام کردند . یوسف خان و کاظم خان و سردار خان برادران خان را همراه با 26 نفر در علاء اعدام کردند . و 365 نفر از بزرگان بهمئی و سران شناخته شده در جنگ را روانه ی زندان اهواز کردند که 330 نفر آنها را در زندان کشتند تنها فردی که خود را تسلیم نکرد گل محمد مهمد موسایی بود بعدا ًبرای سر او جایزه گذاشتند و پس از زخمی شدن در جنگ طیبی بعد از سه سال توسط پسر خاله اش محمد صالح ریش سفید طیبی با نیرنگ کشته شد و سر او پس از فرستادن به بهبهان به اهواز فرستاده شد . میزان تلفات انسانی در این جنگ را بیش از 5800 نفر از دو طرف که بیشتر آنها نیروهای نظامی بودند اعلام کردند میزان تلفات نیروهای محلی فقط 180 نفر که همان شب اول حمله به باغ و لشکر سرهنگ ثقفی بوده اعلام شده بیشتر نیروهای خداکرم خان پس از پایان جنگ و گرفتن امان نامه اعدام شدند . قبر سرهنگ ثقفی حاکم نظامیان بهبهان و فرمانده نیروهای نظامی در علاء همراه با سروان مختاری در همان باغ محل کشته شدن سرهنگ می باشد . کمی جلوتر قبر خداکرم خان همراه با فرزند و ديگر بستگانش  ، فرج الله خان و کاظم خان و یوسف خان می باشد ،انشاء الله در آينده عكسهاي از قلعه علا و قبر اين بزرگ مردان خواهم گذاشت .  

دروصف کاید صفر محمدموسایی فرزند خداداد

 

 

            خان طلا وبهبهون بهسـه وزندون                  

                                          کای صفرگــــو یارمش باچنگ ودندون

             علادینی مهمـدمیسا بدین مرادم                  

                                         خوم روم وبهبهون خان بیــــــــــــــارم

             یک قطار و پشتوم یکــــی وکولم                  

                                         سی تقاص کای صفرسرهنگه کشتم

 

کاید صفر محمد موسايي یکی از بزرگ مردان ایل بهمئی ازطایفه بزرگ محمدموسایی میباشد ، در زمان جنگ بهمئی با رضاشاه پهلوي باوجودی که ازمنطقه علاء فاصله زمانی زیادی داشته است. اما با توجه به اینکه ایشان فردی شجاع وکاردان بودند ،پس از درخواست بزرگان ایل و اصرار براینکه تنها تفنگچين ماهر ايل که می تواند از عهده این کار برآید کاید صفر محمدموسایی(مهمدی) می باشد . مقرر شد که طبق یک برنامه ریزی دقیق جهت آزادی خداکرم خان (خان طلا) از زندان بهبهان که یک پادگان نظامی  بوده اقدام کند. لذا ایشان پس ازپذیرفتن درخواست به خانه خود که درابوالفارس بوده برگشت تا با برادران وخانواده خود مشورت نماید. با مخالفت خانواده روبرو می شود ،اما ایشان به خانواده تاکید می کندکه امید ایل به نجات خان است ومن هم طبق قول خود باید نسبت به آزادی آن اقدام کنم و پس از اسرارهای فراوان آنهارا متقاعد نموده و سوار براسب که مجهزبه یک سلاح کمری و برنو بوده عازم بهبهان می شود.پس ازورودبه بهبهان به ملاقات خان میرود.پس ازملاقات باخان ایشان را از نقشه خویش آگاه می سازد و از او می خواهد که به صورت یک شبانه روز به  استراحت مطلق بپردازد تا دوشب دیگر به سراغ اوبرود و ایشان را ازبند زندان نجات دهد.سپس دو روز بعد طبق قرار به اطراف زندان رفته و كمين زده تا  تمام  راههای ورودی و خروجی زندان راکنترل کند. سپس به بازار بهبهان می رود و با خرید زنجیر و قلاب و کلنگ درشب موعود به سمت زندان روانه می شود و از آنجا که خان درطبقه دوم زندان بود ورود به زندان از درهای ورودی غیرممکن بود ،مجبور می شود با ترفندهای خاصی ازپشت دیوار زندان به وسیله قلاب و زنجیر خود را به پشت بام زندان برساند و پس ازکندن سقف اتاقی که خان در آن زندانی بوده موفق می شود ،که خان را به پشت بام ببرد و آن را به بیرون از زندان هدایت می کند ،جهت فریب ماموران دولتی به جای اینکه به سوی منطقه بهمئی حرکت کنند راه خود را کج وبه سوی شیراز حرکت می کنند تا از خطر تعقیب در امان بمانند و به مدت دوشبانه روز خود را درنخلستانهای بهبهان مخفی می کنند.کایدصفر زنجیرهایی راکه به خان آویزان بوده باکلت پاره می کند و همان جا متوجه می شود .بعد از دوشبانه روز هر دو به جایی می روند که قبلا" کایدصفر اسبانی در میان نخلستانها آماده کرده بود و هر دو سوار بر اسب به سمت لیکک (شهرستان بهمئی) حرکت می کنند و با رسیدن به لیکک خبر آزادی خان توسط کایدصفر در میان مردم طنین انداز می شود. و با رقص و سرودهای محلی و  پایه کوبی به استقبال آنها می روند. مسئولان زندان و نظامیان هنگ بهبهان پس از اطلاعات کسب شده موفق می شوند ،شخص مورد نظر را شناسایی کنند و پس ازسه ماه که موقعیت آن راپیدا کردند درگیری مسلحانه بین نیروهای دولتی و کاید صفر با یکی از  تفنگچيان همراه او بوده شروع می شود، شخصی که همراه اوبوده زخمی وبا وجود اینکه زخمی بوده فرارمی کند ،اما کایدصفر به مبارزه خود ادامه می دهد تا اینکه فشنگ در تفنگ گیر می کند و نظامیان بابجا گذاشتن چندین زخمی موفق به دستگیری آن در منطقه ابوالفارس (بردخیمه) می شوند و توسط نیروهای امنیتی به شهرستان رامهرمز فرستاده می شود و پس از دستور از نظامیان ارشدتهران حکم اعدام وی صادر می شود و پس ازاطلاع رسانی به گوش مردم رامهرمز در منطقه خرمن زار ( استادیوم شهیدتختی فعلی) حکم اعدام در ملع عام صادر می شود و بنا به گفته شاهدان عینی در موقع اجرای حکم چهارنفر از نظامیان که از اجرای حکم تمرد می کنند ،همراه او و به دستور فرمانده هنگ اعدام می شوند و در همان شب داییان مرحوم جسد آن را از گودال برداشته و در جای نامعلومی او را دفن می کنند و از ترس رژیم شاهنشاهی تا به امروز کسی نمی داند که درکجا به خاک سپرده شده است و در پایان سه فرزندبنام های حاج جعفر کربلایی صفدر و یک دختر به یادگارمانده است. و این قسمتی از سرگذشت کاید صفر محمدموسایی ازایل بزرگ بهمئی بوده است ، اكنون نيز ايل بزرگ بهمئي و طايفه بزرگ محمد موسايي آماده جان فشاني در راه ايران و رهبر عزيزمان حضرت آيت الله خامنه اي ( مد ظله عالي ) مي باشند ، همانگونه كه در هشت سال جنگ تحميلي ايل بهمئي و طايفه هاي آن شهيدان زيادي را تقديم اسلام نموده اند .

 

 

 

 

 تاريخچۀ و سازمان ايل خود را بخوان ...( اين يه دستوره؟! )

بهمئي‌ها درباره تاريخچه ايل خود و چگونگي ايل خود پديد آمدن آن داستاني دارند كه تاريخ شكل يافتن ايل بهمئي را به سيصد تا چهار صد سال پيش مي‌رساند و نسب مردمش را به لرهاي «بهداروند». داستان چنين است كه چهارصد سال پيش مردي به نام «عالي» يا ( علي ) ، دختري از بزرگ طايفه سادات را به زني مي‌گيرد. او از اين زن پنچ پسر مي‌آورد به نامهاي بهمن و طيب و يوسف و شير و خدر . پسرهاي او نيز فرزندانی می آورند و پسران ايشان نيزهمچنين . بهمن وطيب و شير و يوسف و خدر  هر يك ايلي تشكيل مي‌دهند كه «بهمئي» و «تيبي» و «شيرعالي» و «پسوي» و «خدر عالي» يا «خير عالي» ناميده شدند. اين پنج ايل زماني چند در كنار هم با صلح و صفا، در سرزميني كه امروز خاك بهمئي‌اش ناميده‌اند، زندگی كردند.روزگار خوشي و آشتي آنها ديري نپائيد. روزي بهمئي‌ها جاي زندگي را تنگ ديدند و چراگاه را تنگتر، پس بهانه ساز كردند و ناسازگاري آغاز با ايلهاي ديگر كه روزگاري با هم احساس خويشي مي‌كردند و همخوني، برهم زدند. آشوبي بپا شد و زد و خوردي سخت ميانشان در گرفت. سويي بهمئي‌ها بودند، سوي ديگر شيريها با طيبي‌ها و يوسفي‌ها و خدريها. طيبي‌ها تاب نياوردند، ناچار با بهمئي‌ها از در دوستي آمدند، شيريها و ديگران كه در رزم استوار بودند و در انتقام كينه‌كش، جنگيدند تا نيرويشان و تاب ايستادگيشان رفت. ناگزير سرزمين خود را براي بهمئي‌ها واگذاشتند و بجايي رفتند كه آسايشي داشت و زميني گسترده و بي‌رقيب. امروز شيريها و خدريها پراكنده‌اند . يوسفي‌ها هم طايفه‌يي هسـتند از ايل بهـمئی و بهمئي‌ها هم ايلي بزرگ و در خور نام و نشان . هسته سازماني ايل بهمئي يك «بهون» است. «بهون» سياه چادري است كه درونش يك خانواده زندگي مي‌كند با يك «چاله» (اجاق) روشن. اين خانواده پدر و مادر را با فرزنداني كه زناشويي نكرده‌اند دربر مي‌گيرد. چند بهون را كه در تكه خاكي گردهم افراشته‌اند يك «‌مال» يا يك « آوادي ») بادي) مي‌خواندند. خانواده‌هاي يك آبادي همه با يكديگر خويشاوندند ومردانشان از يك پدر و يك نيا. چند مال يك «دهه» را پديد مي‌آورد كه ده تا پنجاه بهون دارد. دهه‌ها «تيره» و تيره‌ها «طايفه» را تشكيل مي‌دهند. ايل بهمئي سه طايفه دارد. «احمدي» و «مهمدي» (محمدي) و «الاديني« )علاءالديني). احمد و محمد برادر بودند و پسران «بهمن». بهمن هم پسر »عالي» بود و پايه گذار ايل بهمئي. محمد پسري داشت به نام «ميسا» (موسي) و ميسا هم  چهار پسر به نامهاي «علا» و «خليل» و «نري» و «مهمد» و از فرزندان علا و آل تبارش طايفه «الاديني» پديدآمد، و از اين روي از دو طايفه ديگر ايل بهمئي تازه‌تر و جوانتر است. خليل تيره‌يي تشکيل داد به نام «خليلي» از طايفه «مهمدي». نري هم تيره‌اي به نام «نريميسا» (نري پسر موسي) كه پراكنده‌اند در سه طايفه «مهمدي» و «احمدي» و «علاديني». از مهمد هم تيره «مهمد ميسا» (محمد پسر موسي) درست شد. ايل بهمئي بجز اين سه طايفه،طا‌يفه يي هم به نام «يسوي» (يوسفي) دارد. اين طايفه زماني ايلي بوده و با سازماني و ويژگيهاي جداگانه‌يي. با گذشت زمان و بسبب جنگ و زد و خوردهاي ايلي، «يسوي» تحليل رفت و كوچك شد و امروز طايفه‌يي است «كناري» از ايل بهمئي. طايفه احمدي خود دو طايفه‌ شد. «بيجني» (بيژني) و «جلالي» بيژن و جلال فرزندان احمد بودند. طايفه بيجني دوازده تيره دارد  كه طايفه ويسي  نيز جزء اين طايفه مي باشد كه محل زندگي آنان در منطقه كهله و ارمش و جوبجي رامهرمز مي باشد و طايفه جلالی چهار تيره. هر يک از اين تيره ها چند تيره كوچك و چند دهه دارند. پاره‌‌يي از تيره‌هاي دو طايفه بيجني و جلالي كه كوچك و كم جمعيت‌اند تنها چند دهه را در بر مي‌گيرند. طايفه احمدي هفت تيره ‌«كناري» نيز دارد . از اين هفت تيره سه تيره سيدند و يك تيره شيخ و خادم امامزاده «بابا احمد». سه تيره ديگر «مالخاني» و «نريميسا» و «آهنگر» است. تيره نريميسا از همان نريميساي طايفه مهمدي است وتيره «آهنگر» از چلنگران ايل بهمئي بوده‌اند.

 

 

        در حال گردآوری و بروزرسانی و تنظیم شجره نامه ...    

دوستان اطلاعات خود را در قسمت نظرات ارسال نمائید . 

دوستان نظرات خود را پس از تحقيق ثبت كنند .

         گردآوري و تأليف : ابراهيم برهمه 

[ سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 4:42 ] [ ابراهيم برهمه ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

من ابراهيم برهمه هستم از روستاي قشنگ (سرله)


با سلام به شما دوست گرامي از اينکه به وبلاگ ما امديد ممنون . اميدوارم مطالب اين وبلاگ مورد طبع و پسند حضرت عالي قرار بگيرد و دقايق خوشايندي را در وبلاگ سپري کنيد. جهت بهتر شدن مطالب وبلاگ و همچنين براي درخواست مطالب از جانب خودتان لطفا در بخش نظرات نقطه نظرات و پيشنهادات خود را درج کنيد تا در اسرع وقت به آن رسيدگي شود ضمنا براي اطلاع از همه بخشها و مطالب وبلاگ خواهشا"تا انتهاي صفحه را بازديد کنيد.

متشكرم
امکانات وب